محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2352
تاريخ الطبرى ( فارسي )
آنگاه عبد الله بن عمر سوى مدينه باز گشت و شنيد كه كسان مىگفتند : « به خدا نمىدانيم چه كنيم كه در اين كار به شبهه افتادهايم ميمانيم . تا كار روشن شود و ابهام برخيزد » همانشب عبد الله برفت و آنچه را از مردم مدينه شنيده بود به ام كلثوم دختر على خبر داد و گفت كه به قصد عمره برون مىشود و مطيع على است بجر در كار قيام . . و راست مىگفت . آن شب عبد الله پيش ام كلثوم بماند ، صبحگاهان به على گفتند : « شبانگاه حادثه اى رخ داده بدتر از كار طلحه و زبير و مادر مؤمنان و معاويه . » گفت : « چيست ؟ » گفتند : « ابن عمر سوى شام رفته » على به بازار آمد و مركب خواست و مردان را سوار كرد و براى هر راهى جستجو كنان معين كرد و مردم مدينه بجنبيدند . ام كلثوم ماجرا را بشنيد و استر خويش را خواست و بر نشست و پيش على آمد كه در بازار ايستاده بود و مردان به جستجوى ابن عمر مىفرستاد و به دو گفت : « از اين مرد خشمگين مباش ، قضيه بر خلاف آنست كه به تو خبر دادهاند و گفتهاند » آنگاه به على گفت : « من ضامن اويم » على خوشدل شد و گفت : « دنبال كار خودتان برويد به خدا ام كلثوم دروغ نمىگويد ، ابن عمر نيز دروغ نگفته ، من به او اعتماد دارم » ، پس كسان برفتند . طلحه گويد : وقتى على اطاعت مردم مدينه را كه مايهء نصرت او توانست شد چنان كه مىخواست نديد سران اهل مدينه را فراهم آورد و به سخن ايستاد و چنين گفت : « اين كار در آخر به همان وسيله سامان مىيابد كه در اول يافته بود ، نتيجهء قضاى خدا عز و جل را دربارهء رفتگان خويش ديدهايد ، خدا را يارى كنيد تا شما را يارى كند و كارتان را به صلاح آرد »